تبليغاتX
هوای بارانی
اينم يه مطلب با متن و عكسو همه چي. نننننظظظظظظظظظظرررررررررر ...........
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 9:40  توسط احسان | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 20:43  توسط احسان | 
هزاران کوچه در خوابست
 هزاران کوچه ی تاریک
هزاران چهره ی ترسیده پنهان
 هزاران پرده ی افتاده ی سنگین
هزاران خانه در خوابست
هزاران چهره ی بیگانه در خوابست
میان کوچه ی تنها میان شهر
میان دستهای خالی نومید
هزاران پرده یکسو می رود آرام
هزاران پرده ی افتاده ی سنگین
 میان کوچه ی تنها
 میان شهر
میان رفت و آمدهای بی حاصل
میان گفت گوهای ملال آور
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 0:26  توسط احسان | 
چه كسی می گوید كه گرانیست اینجا؟ دوره ارزانیست، چه شرافت ارزان، تن عریان ارزان، و دروغ از همه چیز ارزانتر، آبرو قیمت یك تكه نان و چه تخفیف بزرگی خوردست قیمت هر انسان.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 0:24  توسط احسان | 
جهان یکسوی و ما یکسوی
جهان خرموذیانرا مرکبی رهوار می بندد
 جهان ما را که بیناییم و رویینیم
 که راه از چاه می دانیم
 به خوف از کور دیواران
 به بند تیر می بندد
 جهان بیهوده پندارد
 که در چمگ حصاران باز می مانیم
که حتی با صلای مرگ و زخم پیلتن
خاموش پایانم
جهان !
 اینان نه آن رویین تن دربند شاهیند
که می ترسد ز چشم خویش
 جهان
اینان
 به مرگ خویش شاهانند
 نه زنجیری دگر بر دست و پا دارند
 تا از خویشتن نالند
شما ای گوسپندان
 در پناه گرگ
به شوق سبزه بازیگوش
نه از تن مرده سای آرزو دیوار می سازید ؟
 نه هر برق علف
تیغی است در حلقی ؟
 نه پیش از مرگ
 گور خویش را هموار می سازید ؟
 شما بیهوده از خون برادرها
 اسیر شیشه های قلب
می خندید
 شما بیهوده زخمی را که تا عمق زمین جاریست
به ابر خاک می خواهید
 چون خورشید چشمانش فروبندید
جهان یکسوی و ما یکسوی
 جهان خرموذیانرا مرکبی رهوار می بندد
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 16:39  توسط احسان | 

باران

ببار ای نم نم باران زمین خشک را تر کن
 سرود زندگی سر کن دلم تنگه ... دلم تنگه
بخواب ، ای دختر نازم بروی سینه ی بازم
که همچون سینه ی سازم همه ش سنگه... همه ش سنگه
نشسته برف بر مویم شکسته صفحه ی رویم
 خدایا ! با چه کس گویم که سر تا پای این دنیا
همه ش ننگه ... همه ش رنگه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 1:55  توسط احسان | 
 یک ساعت تمام ، بدون آنکه یک کلام حرف بزنم به رویش نگاه کردم
 فریاد کشید : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی ؟
 گفتم : نشنیدی ؟ .... برو
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 18:10  توسط احسان | 
در گشودند به باغ گل سرخ
 و من دل شده را
به سراپرده رنگين تماشا بردند
 من به باغ گل سرخ
 با زبان بلبل خواندم
 در سماع شب سروستان دست افشاندم
 در پريخانه پر نقش هزار آينه اش
خويشتن را به هزاران سيما ديدم
با لب آينه خنديدم
 من به باغ گل سرخ
 همره قافله رنگ و نگار
به سفر رفتم
از خاك به گل
 رقص رنگين شكفتن را
 در چشمه نور
 مژده دادم به بهار
من به باغ گل سرخ
زير آن ساقه تر
 عطر را زمزمه كردم تا صبح
من به باغ گل سرخ
درتمام شب سرد
روشنايي را خواندم با آب
 و سحر را به گل و سبزه بشارت دادم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 11:54  توسط احسان | 
گفتمش
شيرين ترين آواز چيست ؟
 چشم غمكينش به رويم خيره ماند
 قطره قطره اشكش از مژگان چكيد
لرزه افتادش به گيسوي بلند
 زير لب غمناك خواند
 ناله زنجيرها بر دست من
 گفتمش
آنگه كه از هم بگسلند
 خنده تلخي به لب آورد و گفت
آرزويي دلكش است اما دريغ
بخت شورم ره برين اميد بست
و آن طلايي زورق خورشيد را
صخره هاي ساحل مغرب شكست
من به خود لرزيدن از دردي كه تلخ
 در دل من با دل او مي گريست
 گفتمش
 بنگر در اين درياي كور
 چشم هر اختر چراغ زورقي ست
سر به سوي آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقي ست
ليكن اين شب نيز دريا يي ست ژرف
اي دريغا ش يروان !‌ كز نيمه راه
 مي كشد افسون شب در خواب شان
 گفتمش
 فانوس ماه
 مي دهد از چشم بيداري نشان
 گفت
 اما در شبي اين گونه گنگ
هيچ آوايي نمي آيد به گوش
 گفتمش
 اما دل من مي تپد
گوش كن اينك صداي پاي دوست
گفت
 اي افسوس در اين دام مرگ
 باز صيد تازه اي را مي برند
 اين صداي پاي اوست
 گريه اي افتاد در من بي امان
 در ميان اشك ها پرسيدمش
خوش ترين لبخند چيست ؟
شعله اي در چشم تاركش شكفت
جوش خونن در گونهاش آتش فشاند
گفت
لبخندي كه عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
 من ز جا برخاستم
 بوسيدمش
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 19:29  توسط احسان | 
من پشيمان نيستم
من به اين تسليم مي انديشم
اين تسليم دردآلود
من صليب سرنوشتم را
 بر فراز تپه هاي قتلگاه خويش بوسيدم
در خيابانهاي سرد شب
جفتها پيوسته با ترديد
يكديگر را ترك مي گويند
در خيابانهاي سرد شب
جز خداحافظ خداحافظ صدايي نيست
من پشيمان نيستم
قلب من گويي در آن سوي زمان جاريست
زندگي قلب مرا تكرار خواهد كرد
و گل قاصد كه بر درياچه هاي باد ميراند
او مرا تكرار خواهد كرد
 آه مي بيني
كه چگونه پوست من مي درد از هم
كه چگونه شير در رگهاي آبي رنگ پستانهاي سرد من
مايه مي بندد
كه چگونه خون
رويش غضروفيش را در كمرگاه صبور من
مي كند آغاز ؟
من تو هستم ‚ تو
 و كسي كه دوست مي دارد
 و كسي كه در درون خود
ناگهان پيوند گنگي باز مي يابد
با هزاران چيز غربتبار نامعلوم
و تمام شهوت تند زمين هستم
 كه تمام آبها را ميكشد در خويش
تا تمام دشتها را بارور سازد
 گوش كن
 به صداي دوردست من
 در مه سنگين اوراد سحرگاهي
و مرا در ساكت آينه ها بنگر
كه چگونه باز با ته مانده هاي دستهايم
عمق تاريك تمام خوابها را لمس مي سازم
و دلم را خالكوبي مي كنم
چون لكه اي خونين
بر سعادتهاي معصومانه هستي
من پشيمان نيستم
از من اي محجوب من با يك من ديگر
كه تو او را در خيابانهاي سرد شب
با همين چشمان عاشق باز خواهي يافت
 گفتگو كن
و بياد آور مرا در بوسه اندهگين او
 بر خطوط مهربان زير چشمانت
+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 11:54  توسط احسان |